دل خانه

!اینجا خونه ی حرفای دل منه،همین


 

آره اینترنتم بعد قرنی درست شد.....ولی......ولی دوباره اسباب کشی مون شروع شد!

 

هیچی دیگه ......انشالله بعد اسباب کشی یه کم فکرم راحت بشه......

 

یه وب جدید زدم.....از اونجا میامو حرفامو میزنم.....انشاالله.....

ته تهش اون وبم به دلم نچسبید خو!

پستاشو انتقال دادم همینجا و اونو حذفوندمش....

آدرس وب بعدیم توی بلاگفا:

                          dkhane.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:43 توسط زهرا|

 

 

 

               ذوق کور شدم....!

 

 

        یا خدا

 

با شوق و ذوق کلی مطلب نوشتم....درباره اینکه رفتم دانشگاه و دانشجو شدم و.....

بعدشم زودی کپی کردم.....یهو اینتر نت قطع شد و همه ش پرید...

کپی شم پرید.....ذوقم کور شد اصن....بیخیال...

فقط بگم....از چهارشنبه دانشجو شدم......همین.....

 

 

پ.ن:بیخود نیست بچه های مملکتمون ول میکنن میرناااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:24 توسط زهرا|

 

 

                  اگه خدا بخواد....داره کارا راست و ریست میشه.... 

 

     

    یا رب العالمین

 

شنبه دوباره رفتم دانشگاه ...دو ساعت رفتم....دو ساعت برگشتم....

فقط برای نیم ساعت....هشتاد و پنج هزار تومن هم شد کرایه م!

یعنی تمام عیدانه ای که رییس جمهور بهمون داده

خلاصه فعلا از دانشگاه واسه مهمان شدن نامه هه رو گرفتم...تا ایشالا

فردا برم این دانشگاه جدیده و به امید خدا واقعنی بشم دانشجو....

یه نمه استرس دارم...آخه حس میکنم هیچی از درسا یادم نی!

خرداد ۹۰کجا که من درس تخصصیامو تموم کردم و الان کجا....

خدا به خیر کنه

از امروزم رفتم کلاس سرمه دوزی.....بعد از یکماه که ثبت نام کردم!!!

حالا تشکیل شده....خیلیا میگن قدیمی و بی کلاس شده ولی من

دوست دارم....چند وقت پیش میدون امام یه رو میزیشو پرسیدم...گفت:

سیصد هزار تومن...یعنی تقریبا چهار برابر عیدانه ی من

القصه با این حساب چهار روز هفته رو از بیکاری راحت شدم

دلم خیلی میخواد درس بخونم....ولی نمیدونم چرا نمیشه..نمیدونم

این بچه های ملت چطوری درس میخونن؟!

مثلا یه نمونه ش امروز که میخواستم بشینم درس بخونم....از یه

طرف کلاس سرمه دوزی تشکیل شد.....از یه طرف عمه م اینا بعد

خیلی وقت اومدن اینجا..!همه ی روزا مثه امروز یه کار غیر منتظره

پیش میاد...

دلم میخواد برم کتابخونه....ولی....من نمیتونم نشسته درس بخونم....

باید دراز بکشم....یعنی یه کتابخونه ای با این شرایط موجود نی؟؟؟!!!

خو مسئولین اگه صدای منو میشنون رسیدگی کنند!

 

 

 

 

پ.ن:دعا کنید فردا کارام جفت و جور بشه....

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:24 توسط زهرا|

 

 

          هوووووووووووووق!!!!!!

 

 

اوق رو حی و فکری گرفتم از دست این اینترنت لا مصب....از بس قطع و

وصل میشه.....( + هر چی شکلک اوق و عصبانی و در این زمینه

مضمون هست!!!!!)

 

 

 

پ.ن:مثلا اومدم دلم وا شه....بازمبه این اینترنت.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:24 توسط زهرا|

 

 

 

                       عجب!!!!

 

    بسم الله

 

اون روزایی که با بی حوصله گی میرفتم دانشگاه.....

روزایی که از دانشگاه بدم میومد....

روزایی که دانشگاه رفتن واسم بی مزه ترین کار دنیا بود.....

روزایی که هی سر کلاس خمیازه میکشیدم وبه ساعتم نیگا میکردم تا

کلاس تموم بشه و به پر چونگیه استادام توی دلم بد و بیراه میگفتم....

اگه میدونستم یه روزی واسه

یه جلسه کلاس رفتن....

یه امتحان.....

یک ساعت شنید حرفای استاد....

یا یه اپسیلون هوای دانشگاه قراره اینقد بال بال بزنم.....

شاید قدرشو بیشتر میدونستم.....شاید  

همچنان بی خیالی طی میکنیــــــــــم

 

 

 

پ ن:چند روز پیش رفتم دانشگاه شهر دیگه...کلی دوندگی کردم تا مهمانم کردند....

فقط مونده بود معاون دانشگاه یه فرم رو امضا کنه...گفت:برو بگیر تا امضا کنم ...رفتم٬ابلاغیه

نیمده بود!....گفت هر وقت بیاد امضا میکنم....حالا بعد یه هفته زنگ زدم....میگم:ابلاغیه اومد؟....

میگه بله٬ولی آقای معاون موافقت نمیکنه!!!!فردا باید دوباره به معاون زنگ بزنم....نمیدونم چی

میشه....امید به خدا

 

 

حدیث:

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:24 توسط زهرا|

 

 

 

            یک چشمه از هنر نمایی های اینجانب....:)

 

 

   یا رازق

 

یک دسر خوشمزه.....ساده....ارزون.....که خودم واسه مهمونا درست

کردم

ژله سه رنگ....با تزیین پرتقال یا نارنگی....البته موز یا آناناسم میشه هااا

در ابتدا یک سری ظرف برای دسر به تعداد مهمونا آماده کردم....

بعد ژل آناناس رو طبق دستور(یه لیوان آب جوش و بعد یه لیوان آب سرد)

درست کردم.....و ته ظرفها ریختم(یک چهارم هر ظرف)

به این صورت.....

 

                    

 

               

 

برای مدت تقریبی ۲ ساعت در یخچال گذاشتم....تا ببنده

بعد رنگ دوم ژل رو طبق دستور درست کردم....و گذاشتم توی یخچال خنک بشه

وبعد از ۱۰دقیقه به اندازه ی دلخواه روی رنگ قبلی ژل ریختم....

اینجوری....

 

                       

 

                                          

 

و بعد یک ساعت ماندن در یخچال رنگ سوم رو تکرار کردم.....

(البته اگه رنگ زرد وسط بود....بهتر میشد...)

به این ترتیب.....

 

                                       

 

ونارنگی های حلقه شده رو روش گذاشتم

هویجوری.....

 

                          

 

وبعد از یکی دو ساعت ایجوری شد...

 

                

 

                          

 

             

 

 

پ.ن:من این جور کارا رو خیلی دوست دارم

پ.ن۲:بازم از اینجوری خواهم نوشت....خوشم اومد

 

 

 

حدیث:

 

 رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

 

مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللّه  وَاليَومِ الآخِرِ فَليُكرِم ضَيفَهُ؛

 


هر كس به خدا و روزقيامت ايمان دارد،بايد ميهمانش راگرامى دارد.

 

                                                                                     كافى، ج6، ص285، ح1

 

"و البته!"

 

 

رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

 

لايَتَكَلَّفَنَّ أَحَدٌ لِضَيفِهِ مالا يَقدِرُ؛


هيچ كس نبايد بيش از توانش خود را براى ميهمان به زحمت اندازد.

 

                                                                             كنزالعمال، ج9، ص248، ح25876

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:24 توسط زهرا|

     

 

 

         دیروز.....

 

 

یا ربّ

 

 

 

دیروز با دوستم قرار گذاشتیم بریم اون شهری که دانشگاه قبول

شدم..دوستم یه ترم اونجا درس خونده و الان منتقل شد جای

دیگه...میخواست  بیاد واسه انصراف...

خلاصه قرار بر این شد که با دوستش که ماشین داره بریم....

صبح بریم و عصر برگردیم....

صبح تاکسی گرفتم و رفتم دنبال دوستم....

روبروی ترمینال با دوستش قرار گذاشته بود...همونجا منتظر

موندیم...بعد از حدود نیم ساعتی اومد....با یه ماشین شاسی

بلند که من اسمشم بلد نیستم!(کلا عشق ماشین نیستم

خوووو!)

اولش خوشم اومد از اعتماد به نفسش...از اینکه تنهایی میره

سفرهای بین شهری٬یا اینکه خودش با ماشین میره دانشگاه دور

و میاد....

از حلقه ی انگشترش فهمیدم ازدواج کرده...وقتی از ماشین پیاده

شد واسه بنزین زدن٬دوستم گفت:یه بچه سه ساله داره!

اصلا بهش نمیومد...

میگفت:سه روز در هفته بچه پیش مامانشه و میاد دانشگاه...

(این صحبتها به صورت غیبت نبودا....تعریف بود)خلاصه بگذریم....

شوهرش یه چند باری بهش زنگ زد و حال و احوالشو پرسید

و ازش خواست یه کاری بکنه...

دیدم زنگ زد به مادر شوهرش٬بعد از حال و احوال٬

گفت:حاچ خانوم٬صد میلیون پول دارین به شوهرم قرض بدین؟

ایشالا تا آخر هفته برمیگردونه٬قول میدیم٬بد قولی نکنیم....

یا اگه دیرتر شد٬سودشو به جای آقای فلانی به شما بدیم!!!

من:

مادر شوهره گفت:

خدا مرگم بده٬اگه دارم و ندم خدا قهرش میاد!!!!

(البته اینو بعد تلفن خودش تعریف کرد...من که فک کردم میخواد بگه:

اگه سودشو بگیرم٬خدا قهرش میاد!!!)

بعد از تلفنش رو کرد به دوستم و خیلی ریلکس گفت:شوهرم

میخواد یه معامله کنه....مخواست صد میلیون از آقای فلانی نزول

کنه٬بهش گفتم از مامانت بگیر....فوقش اگه دیر شد...

سودشو به جای آقای فلانی میدیم به مامانت!!!

به رابطه ی نزول و حاچ خانم و ماشین شاسی بلند و شوهر

پولدار و گناه به این بزرگی فکر میکردم...

ته دلم یه چیزی هوووووری ریخت....یه جوری شدم....

با خودم گفتم:بیا٬اینم دانشگاه دور و خوابگاه گرفتن....

رفت آمد به یه شهر دیگه٬توی قدم اولش با همچین آدمایی آشنا

بشی وای به حال بقیه ش٬باید دو سال با آدمایی هم اتاق بشی

که نمیدونی...کی هستن و چی میکنن....

دلم گرفت....

نمیخوام از این ماجرا  نتیجه بگیرم٬همه ی پولدارای مرفه ایجورین..

فقط از خودم بدم اومد که در نگاه اول از کیا خوشم اومده!

و به اعتماد به نفسشون غبطه خوردم!!!

خدایا نیار روزی رو که همه از گناها اینقد راحت و بی پرده حرف

بزنن....آمین

 

 

 

پ.ن۱:دم دانشگاه که رسیدیم...دختره از توی ماشین یه چادر برداشت و سرش کرد...

رو به دوستم گفت:این دوستت همیشه چادریه؟

گفت:آره

گفتم:شما چطور؟

گفت:نه!اینجا به چادریا بیشتر احترام میذارن!!!

توی دلم گفتم:ریا به این واضحی هم ندیده بودیم که دیدیم٬به مفهوم حاچ خانوم اون

موقعی هم بیشتر پی بردم....ولی ته دلم یه حس خوبی پیدا شد که٬بالاخره یه جایی هم

توی مملکتم پیدا شد که به چادریا بیشتر احترام بذارن...!

پ.ن۲:از این به بعد هر آپ٬طبق رویه ی "دل خانه"حدیث داریم....

 

 

 

حدیث:

حضرت علی علیه السلام می فرمایند : 

بپرهیزید از انجام دادن گناه به صورت علنی ؛ که آن بزرگترین گناهان است  

                                                            تصنیف غرر الحکم و درر الکلم صفحه 462

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:30 توسط زهرا|

یا صاحب صبر

 

 

نه اینکه نخوام بنویسم....نه.....ولی نمیدونم چی بنویسم؟

....از کجا؟...چطوری شروع کنم؟

دل مشغولیای این روزای من خیلی پوچ و بیهوده شده....خعلی.....

قدیمترا وقتی میگفتن آمار بیکاری بالاست.... میگفتم:حالا مگه چیه؟.....

حالیم نبود دیگه!

تجربه ش نکرده بودم...

اما حالا میبینم واقعا سخته!

اینی که حس کنی به هیچ دردی نمیخوری...

زندگیت یک نواخت و بیهوده بشه...روزا تا لنگ ظهر بخوابی.....

ظهر که بیدار میشی از بس خوابیدی بازم خسته باشی...

تو اون یه کم زمانی که بیداری همه ش شبکه های بی مصرف تلوزیونو

عوض کنی...

بعدش شبا که همه خوابن ....تو از بس تو روز خوابیدی بیدار باشی

و"برنامه هفت" و "گبرلو" رو ببینی!

اونم تازه من....که از لحاظ مالی تامینم و دستم توی جیب بابامه....

وای به حال کسانی که به پولشم احتیاج دارن!

کلا راست میگن بیکاری بیماری میاره!

آرزوی این روزام اینه که یه روزی یه شغل خوب داشته باشم که تمام

وقتمو پر کنه....از اون وقت پر کردنایی که اول شب جلو تلویزیون چرت

بزنم!!!!

آرزوئه دیگه...چه کنیم.....

لااقل قبلا بیکار بودم دانشجویی رو داشتم....حالا که دانشجوییمم روی

هواست....دیگه هیچ....

آدم بیکار که نمونه ش من باشم....اصلا انگیزه نداره...هرچی برنامه ریزی

میکنه به درد عمه ی محترمش میخوره....

چون صبح از فرط شب بیداری به خاطر خوابٍ روز....بازم تا صلات ظهر

میخوابه و بیخیال برنامه ریزیاش میشه....

خلاصه بد دردیه این مرض بیکاری....

خدا نصیب دشمن نکنه....والللللللللا

سبک شدم یه کم...آخییییییشزود به زودتر میام دیگه

فعلا.....

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:23 توسط زهرا|

 

 

  

پ.ن۱:میلاد نبی الله مباررررررررررررررررررررررررررک

پ.ن۲:خدایا تورو به همین روز عزززززیز قسم ت میدیم....از جهل نجاتمون بده..........آمین

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1392ساعت 15:23 توسط زهرا|

 

 

بسم نور


آره اینترنتم بعد قرنی درست شد.....ولی......ولی دوباره اسباب کشی مون شروع شد!

هیچی دیگه ......انشالله بعد اسباب کشی یه کم فکرم راحت بشه......

یه وب جدید زدم.....از اونجا میامو حرفامو میزنم.....انشاالله.....

ته تهش اون وبم به دلم نچسبید خو!

آدرس وب جدید:

                          dkhane.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد 1392ساعت 18:12 توسط زهرا|

یاحق

سلااااام

امروز بالاخره بعد از طی هفت خان رستم!این اینترنت

طلسم شدمون راه افتاد...

این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاد از جابجاییه خونمون

و تجربه ی مستاجر شدن گرفته تا تصادف(البته خدا رو شکر به

خیر گذشت) و خواستگاری و عروسی(خودم نه) و

قبولیم توی ارشد.......خلاصه خیلی حرف دارم....ایشالا

عمری باشه تعریف میکنم....

راستـــــــــــی الان که اومدم اینجا یه کمم حالم گرفته شد!

آخه هم من هم ناز بانو پستامون از شهریور به

قبل یعنی تا ماه رمضون پاک شده!!!!!خیلی دلم سوخت!

مخصوصا واسه اون پسته که درباره"نقش زن توی جامعه"بود!

الااااااااااااهی این لیمو بلاگ هشتبلکو بشه از دستش راحت

بشیم.ایشالا سر فرصت یه وبلاگ توی بلاگفا میزنم و همه

رو خبر میکنم٬اونجا دور هم باشیم و دماغشو بسوزونیم

(دماغ لیمو بلاگو عرض میکنم)....

فعلا! تا حداقل یک هفته دیگه(به جهت پیشگیری از اعتیاد مجدد به این فضای مجازی)....بای

نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1391ساعت 13:31 توسط زهرا|

یا نور

 

سلام ماه خدا

 

دلم خیلی واست تنگ شده بود.خوشحالم که یه بار دیگه

میبینمت

خودت میدونی چقد دوست دارم.

خدایا توی این ماه کمکم کن اون جوری باشم که تو میخوای

همون بنده ای باشم که وقتی داشتی منو میآفریدی دلت

میخواست باشم.

خدایا به تعداد ستاره های همه ی کهکشون ها شُکـــــر

 

 

   

 

 

 

حدیث:

قال رسول الله صلى الله علیه و آله:

لکل شیئى زکاة و زکاة الابدان الصیام.

براى هر چیزى زکاتى است و زکات بدنها روزه است.


                                                                        الکافى، ج 4، ص 62، ح 3


 

پ.ن۱:مرسی از دوستای گلم که توی ختم قرآن شرکت کردند

پ.ن۲:رمضانتون پر برکت.یه دنیا التماس دعا.

پ.ن۳:بابای

نوشته شده در شنبه 31 تير 1391ساعت 1:56 توسط زهرا

بسم حق

سلام دوستای خوبم:

یه ختم قرآن واسه ماه مبارک رمضان هست که من و دوستام

چند سالی باهم اجرا کردیم و خیلی با حاله...(اینو خودم

کشف کردماااااا البته با الگو گیری از حزب خوانی.

توی این ختم قران ۳۰ نفر شرکت میکنن که هر نفر از یه جز

مشخص شروع میکنه

مثلا:

یک نفر از جز ۱

نفر بعد از جز ۲

نفر بعد از جز۳

و....

مثلا شخصی که از جز ۶ شروع میکنه:

روز اول ماه مبارک جز ۶ رو میخونه

روز دوم ماه مبارک جز ۷ رو میخونه

روز سوم ماه مبارک جز۸ رو میخونه

روز چهارم ماه مبارک جز ۹ رو میخونه

.

.

.

.

به همین ترتیب تـــــــــا برسه به جز ۳۰

فردای روزی که جز ۳۰ رو خوند جز ۱ رو میخونه تا اینکه آخر ماه

رمضان برسه به جز ۵ ....

توی این روش هر روز این ۳۰نفر باهم یک بار قرآن رو ختم

می کنند و پایان ماه مبارک رمضان هم هر فرد یک بار قرآن

رو ختم کرده(که البته هر کس این کارو قبول کرد حتما باید

روزی یک جزش رو بخونه چون در غیر این صورت قرآن در یک

روز ختم نمیشه و هدف جمع ناقص میمونه!)

هرچند توضیح این روش یه مقدار سخته ولی در عمل اصلا

سخت نیست

حالا مخلص کلام اینکه امسال ما واسه این ختم قرآن ۱۰ نفر

کم داریم اگه کسی میخواد توی این ثواب شریک بشه تا فردا

ظهر خبرم کنه و اگرم این ۱۰نفر پیدا نشن٬خب این ختم

قرآن انجام نمیشه.....

 

 

 

حدیث:

حضرت علی(ع)میفرمایند:

اَلا اِنَّ فيهِ عِلمَ مايَأتى وَالحَديثَ عَنِ المَاضى وَدَواءَ دائِكُم ونَظمِ ما بَينَكُم؛

آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و

نظم ميان شما در قرآن است.

                                             نهج البلاغه، خطبه 157

نوشته شده در پنجشنبه 29 تير 1391ساعت 16:31 توسط زهرا|

دلم گرفته...

 

از خودم٬

 

از این موجودات دو پای اطرافم!

 

تو بهتر از همه می دانی...

 

این موقع ها ....دلم...

 

دلم بـــــــــــاران میخواهد

 

باران....بدون چتر

 

باران با عطر درد و دل با تو!

 

آهــــــــــــــــای باران

 

دلم هوایت را کرده....

 

                 

 

 

 

حدیث:

 رَسولُ الله(ص)می فرمایند:

برترین شما،نیکوترین شما از نظر اخلاق است؛

آنان که خود را آماده خدمت کرده و همنشین نوازند؛

با مردم انس می گیرند و مردم با آنان انس می گیرند.

نوشته شده در يکشنبه 25 تير 1391ساعت 12:19 توسط زهرا|

من کرمی که هنوز پیله نکرده ام!

 

و او در پی پرواز...!

 

گاهی خجالت میکشم از کرم بودنم٬

 

از خوردن و خزیدنم....

 

شروع میکنم به تنیدنِ پیله

 

و در دلم پرواز را آرزو میکنم!

 

می تنم...

 

می تنم...

 

می تنم...

 

به راه طولانی و شب تاریک که فکر میکنم٬ناامید میشوم٬

 

از رسیدن

 

از تنیدن٬

 

دور آرزوهایم یک خط قرمز میکشم٬

 

خودم را به خواب میزنم!

 

تا شاید....

 

تا شاید زمان بگذرد و این کرمِ پیله نکرده٬

 

بمیرد در تنهایی هایش...

 

اما...

 

اما یاد تو ٬گویی زنده میکند مرا.

 

در تاریکی شب شمع آرزوهایم را روشن میکنم٬

 

عاشقانه تر از قبل به پرواز فکر میکنم

 

و دوباره شروع میکنم

 

تار و پود می تنم

 

می تنم به امید پرواز با بالهایی زیبا!

 

به امید رسیدن.

 

میدانم...

 

میدانم که روزی دیر یا زود خواهم رسید!

 

 

       

نوشته شده در پنجشنبه 22 تير 1391ساعت 2:07 توسط زهرا

بسم الله

الآن دقیقا نیدونم ساعت چنده ولی همین الان خوندنِ

کتابِ بادبادک باز رو تموم کردم

یه حسی حدودای فتح یه قله!یا پیشرفتنِ یه مرحله تو بازیِ

سِگا تو بچه گیام دارم!

به هر حال حس خوبیه!از تموم کردنِ یه کتابِ طولانی.

کتابشو دوست داشتم هرچند تا حالا با شنیدنِ اسمِ کتابِ

رمان به یاد عشقولانه های آبکی میوفتادم ولی با خوندنِ این

کتاب ملتفت شدیم که سخت در اشتباه بیدیم

خوندنشو به افراد بالای ۲۱سال پیشنهاد میکنم.

راستی من امروز یا به عبارتی دیروز یه سفر ۲۴ ساعته هم

رفتم به یه شهری اطرافِ اصفهان به اسمِ باغ بهادران که بعدا

میام عکساشو میذارم.عکسهای هنری در کردم در حد

المپیک  

باغ بهادران یه شهر کوچیک در امتدادِ زاینده روده.

کلا توی اصفهان شهرای اطراف زاینده رود به شهرهای ویلایی

و تفریحی تبدیل شدن(اینو واسه غیر اصفهانیا گفتم وَاِلا

خودمون که بلتیم)

من چقد آخر شبیه نیشم بازه؟؟؟؟؟!!!!!خو دست خودم

نیست

من رفتم بخوابم البته با نیش بسته یعنی سعی میکنم

 

 

 

پ.ن۱:شرمنده دیر آپ کردم(نیشتو ببند دیگه!!!!)

پ.ن۲:راستی از این به بعد هر دفعه که آپ میکنم یه حدیث هم آخر مطلبم مینویسم.

سعی میکنم احادیثی باشه که بین ما جوونا کاربردی تره پس حتما بخونید.اگه حدیث

خاصی هم بوده که روی شما تاثیر گذاشته تو نامه هام بنویس حتما میذارمش. 

پ.ن۳:عکسامو توی ادامه مطلب میتونین ببینین. 

 

حدیث: حضرت رسول(ص)می فرمایند : خشم از شیطان

است و شیطان از آتش ،و آتش را با آب خاموش و اطفاء

می کنند. پس در هنگام خشم و غضب وضو بگیرید تا

فرو نشیند.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 1391/4/18ساعت 22:29 توسط زهرا|

از شکستنِ قلبم نمی هراسم...!

 

چرا که هرچه محکم تر میشکنند٬

 

تو مرا محکم تر در آغوشت میفشاری...!

 

وچه چیزی گواراتر از لحظه ای آرَمیدن در آغوشِ معشوق؟!

 

نشنیده بگیر عزیز...

 

اما گاهی...

 

گاهی٬خودم سنگ به دست دیگران میدهم٬تا شیشه ی قلبم

 

را بشکنند!!!

 

آخر دلم بدجور برای آغوشِ گرم و آرامت تنگ میشود!

 

 

   

نوشته شده در يکشنبه 11 تير 1391ساعت 11:27 توسط زهرا

 ۱:خواهرم کنکور داره.واسش دعاکنین

۲:آبجیم واسم من کنکور هنر ثبت نام کرده بود(الکی)دیروز

رفتیم.کنکور نبود که سالن آرایش و مدل مانتو بود به قرعان!

یه مدل جدیدی که دیدم این بود که یه دختره یه گوشاشو

از مقنعه گذاشته بود بیرون!!!من اولش فک کردم یادش رفته

گوششو بکونه تو مقنعه ش هههههههههخداییش خیلی

ضایع بود!بعضیا واسه جلب توجه هرکاری از دستشون برمیاد

میکنن!حتی به خوشگلی هم فک نمیکنن!!!

۳:صبحا که تاظهر باشگاهم!وقتی میامم حسابی خسته ام!

یه کم میشینم پای اینترنت و بعدِ ناهارم میخوابم!وقتی بیدار

میشم مامانم میگه:بیا یه کم از خونه بریم بیرون من حوصله م

سر رفته!!!آخه یکی نیست به من بگه من کی کتاب بخونم!

بیخود نیست تا حالا کتاب خون نشدماااااااااا!هفته ای یه

کتابم بخونم هنر کردم

۴:راستی توی نت ترتیب خوندن کتابای شهید مطهری رو"از

آسون به سخت"پیدا کردم!می ذارم تو ادامه ی مطلب....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 10 تير 1391ساعت 21:37 توسط زهرا|

نازنینم!

 

این روزها نبودنت بیش تر به چشم می آید...

 

غیبتت طولانی شده است...؟!

 

یا چشم هایم بازتر شده اند؟!

 

نمیدانم...!

 

فقط میدانم٬بی تاب تر شده ام برای آمدنت...

 

                              اللهـــم عجل لولیک الفرج

 

 

 

 

 حرف هایی که بر دلمان بودندی:

۱:در پی یک عملیات ضربتی تعداد کتاب های نام برده توسط دوستان را شمردندیم

که قریب به ۷۲ جلد بودندی!در نتیجه بابت داشتن این همه دوست کتاب خوان به

خود بالیدندیم و به خاطر کتاب نخوانیِ خود غبطه و افسوس فراوان خوردندی!

به هر حال توبه کردندی و تصمیم بر وفور مطالعات گرفتندی!و حالا بسی کتاب خوان

شدندی!وگمان بردندی که تا آخر عمر هم هر چندتا ازاین کتاب ها را مطالعه کردندی

باز هم باقی ماندندی

امید است دوستانمان نیز از فهرست گرد آمده در نظرات پست قبل از کتبِ نفیس

بسی بهره مند گردندی!(چه زبان فاخری!این هم نمک این پست!میدونم خیلی

بامزه ملازم به گفتن نیست)

۲:دارم کتاب انسان کامل رو از دکتر مطهری میخونم.عالیه.به همه پیشنهاد میکنم.

فقط یه کم مبحثش سنگینه!من بیشتر از ۳۰ صفحه تو یه روز نتونستم بخونم ولی

تا اینجاش عالی بود.کلا کتابای شهید مطهری هر صفحه ش یه کتابه!

 

نوشته شده در شنبه 3 تير 1391ساعت 1:44 توسط زهرا|

از همه ی دوستای گلم که بهم سر میزنن میخوام

بهترین کتابایی که تا حالا خوندنو بهم معرفی کنن!

یه کمی هم راجع به موضوعش واسم بگن.تا منم تهیه

کنم و بخونم.هر کتابی که فکر میکنید یه چیزی به آدم

یاد میده و خوندنش فایده داره دیگه

آخه من خیلی کم کتاب میخونم یا بهتره بگم

به جز قرآن و حافظ و چند تا کتاب به درد بخور دیگه تا حالا

کتاب غیر درسی به درد بخوری نخوندم!!!

خجالت میکشم از کتاب نخونیم!

یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که یه آدم کتاب خون بشم.

یکیشم این که یه با همه ی معانیه قرآنو بخونم ولی هنوز

نشده

کتاب حافظم میخونم و کیف میکنما اما بعضی جاهاشو

نمیفهمم(کتابی سراغ ندارین که کتاب حافظو تحلیل

کرده باشه و در حد فهم من باشه؟)

من رمان دوست ندارم.عاشق شعرم هستم.از متن هاو...

معنوی و مذهبی هم خوشم میاد.

حکایت و داستانم دوست دارم.

راستی از دکتر شریعتی یا دکتر مطهری کدوم کتاباشون به

درد فهم من میخوره؟!

خلاصه در زمینه کتاب راهنماییم کنید.هررررررچی میدونین

بگید.

 

 

پ.ن۱:لطفا نظر مخفی نذارین تا همه از کتابایی که معرفی میکنید مطلع بشن

و استفاده کنن.

 


من امروز یه کتاب خوندم

میدونم باورش سخته ولی خوندم

تصمیم گرفتم از کتابای کم قطر شروع کنم.پس شروع به

 خوندن کتاب

 

                 استاد عشق

 

کردم ویه کم وقت پیش تموم شد!

در مورد زندگیه دکتر حسابی بود.(شاخ درآورده بودم به قرعان)

واقعا محشر بود حتما بخونینش  

 

پ.ن:مرررررسی از همه تون که کتاب معرفی میکنین.هرچی یادتون اومدبگید.

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391ساعت 0:32 توسط زهرا|

من تا شهریور پارسال تهرانو ندیده بودم!از بس که این

اطرافیانِ محترم از بازارای تهران و...تعریف کرده بودن

کنجکاو شدیم بریم ببینیم چه خبره!

عروس عموم که میخواست بره قزوین به خونواده ش سر

بزنه٫گفت بیاین باهم میریم تهران٫یه روز خرید میکنیم بعد

من میرم قزوین شما هم برگردین اصفهان.

القصه بلیط اتوبوس گرفتیمو من و مامان و آبجیم با زن عموم

و عروسش و یه زن عمو دیگه م راهیِ تهران شدیم.Cheerleader

طرفای ساعت ۶صبح بود که رسیدیم٫دوستِ عروس عموم

 اومد استقبالمون و واسه صبحونه بردمون خونشون

فک کنم اصالتا قمی بودن ولی خداییش خیلی مهمون نواز و

ماه بودن

صبحونه رو که خوردیم راه افتادیم به سمت بازار٫ما که تهرانو

بلد نبودیم فقط یه نفر راهنماییمون کرده بود که برین بازارِ

بزرگ تهران!!!و۷تیر و جمهوری !چشمتون روز بد نبینه چه

بازارِ بزرگی رفتیم!

وقتی از مترو پیاده شدیم توی ایستگاه ۱۵ خرداد وحشتناک

شلوغ بود!اصلا" تا حالا بازار به این شلوغی ندیده بودم.

هواهم گـــــــــرم.وای وای وای

یه چندتا پاساژ که اون اوایل بازار بود دیدیم به خیال اینکه

پاساژای اصلیش جلوتره!از هرکسی م میپرسیدیم حتی

خودِ کسبه هم نمیدونستن لباس فروشیا کجاست یا

اینجاها اصلا مانتو فروشی داره یا نه!

خلاصه من که همون اول از اومدن پشیمون شدم ولی

چاره ای جز همراهیِ جمع نبود.

هرچی جلوتر رفتیم دیدیم اصلا دیگه لباس فروشی نیست!

بعد از کلی راه رفتن فهمیدیم که بازار لباس فروشا فقط

همون دوتا پاساژی بوده که دیدیـــــــم!

کلی راهو برگشتیم!وای وحشتناک شلوغ بودا!

رسیدیم به مسجدِامام(خودشون میگفتن مسجد شاه!)

نرسیده به مسجد یه سری داشتن غذای خونگی

میفروختن!

که البته ما ترجیح دادیم کلی توی صف واستیم تا ساندویچِ

کالباسِ سرد بخوریم تا اون غذاهایی که معلوم نبوداز کجا

اومده!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

اومدیم توی مسجد.

یه قسمتی رو پشت یه پرده تعبیه کرده بودن واسه

استراحت که بیشتر دست فروشای مترو اونجا استراحت

میکردن.(وای این دست فروشای مترو هم واسه خودشون

برو بیایی دارنا!)از لاک ها و رژ لب ها و انگشترهایی و...که

دستشون بود فهمیدم دست فروشن والا ظاهر و آرایش

غلیظشون که نشون میداد بچه های بالا شهر تهران باشن!

یه سری شونم سیگار میکشیدن!

من از اونجایی که تا حالا این همه زن سیگاری ندیده بودم

چشمام راست واستاده بود و اعصابم خورد شده بود!Click here to enlarge

بعد از اینکه سادنویچارو یه گوشه ای مثه بدبختا خوردیم و

یه کم استراحت کردیم٫دوباره راه افتادیم.

دیگه ساعت طرفای ۳بعداز ظهر بود.

به تصمیم جمع قرار شد بریم میدونِ هفت تیر که همه از

مانتوفروشیاش تعریف میکردنو ببینیم.رفتیم.

ای بدک نبود ولی هم مدلاش وهم قیمتاش مثه اصفهان

بود!فقط آبجیم یه مانتو خرید.

طرفای ساعت۶هم که کارمون تموم شد خیلی اصرار

کردیم بریم شاه عبدالعظیم(من یه با رفتم عاشـــــــقشم)

ولی زن عموم هی گفت من بچه مو گذاشتمو اومدم

و بیاین هرچه زودتر برگردیم حتی نذاشت منتظر بشیم تا

بلیط اتوبوس فرست کلاس گیرمون بیاد!

خلاصه با یه اتوبوس قراضه برگشتیم.

نکته جالبش این که وقتی رسیدیم بچه ش خواب بود!!!

تجربه هایی که توی طول این سفر به دست آوردم:

۱-هیچ وقت واسه خرید سفر نکنین٫اینایی که از

خریدِ این ور و اونور تعریف میکنن حرف مفت میزنن (حالا چه

کیش چه قشم چه تهران چه مکه!)آسوده تو شهر خودتون

خرید کنین٫ارزششو نداره.

۲-با آدم بچه دار چه با بچه ش باشه چه بی بچه سفر نرین

که زهر مارتون میشه به قرعان!glitters of family- mom with babies

۳-واسه سفر از کسانی راهنمایی بگیرید که دلسوزن!همین.

 

 

 

 

پ.ن۱:وای بدترین خاطره شو یادم رفت بگم اصلا":

توی یکی از همین پاساژای بازاربزرگ بقیه داشتن میگشتن من بهشون گفتم من

خسته شدم میرم دمِ در شمابیاین!

اومدم بیرون درِ یه مغازه ها واستادم منتظر اونا در همین حین از صاحب مغازه هه

قیمت یه دست لباساشو هم پرسیدم.دو سه دقیقه ای که گذشت٫

یارو صاب مغازه بهم گفت:خانوم میشه برین یه جای دیگه واستید!

من اول متوجه منظورش نشدم!پرسیدم:چرا؟niniweblog.com

گفت: همینجوری!

یهو برق سه فاز از کله م پرید!تازه فهمیدم یارو فک کرده من دزدم!

بهش گفتم:روانیِ دیوونه

همون وقت مامانم اینا رسیدن وراه افتادیم٫منو میگی٫دلم میخواست بشینم همون

وسط زار زار گریه کنم!

حس غربت همه وجودمو گرفته بود!connie_wimperingbaby.gif

تا حالاکسی باهام اینجوری حرف نزده بود!

بیشترین خاطره ی بدی که از تهران تو ذهنم مونده همینه!من از هرچی بگذرم

از تهمت نمیگذرم!هرچند آدم با گذشتیم!هیچ وقت ازش نمیگذرم.اون حق نداشت

اینقد راحت قضاوت کنه و منو ضایع کنه!بگذریم!

پ.ن۲:مهتاب منو به یاد خاطرات این سفر انداخت.منم تعریف کردم!

پ.ن۳:همه جای دنیا هم آدم خوب داره هم آدم بد!این یه اصله

پ.ن۴:بای بای 

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391ساعت 19:13 توسط زهرا|

حدودا دوهفته پیش بود٫رفتم در خونه دوستم بعد از کلی

تعارف که بیا تو و دم در بَدِ و...راضیش کردم توی ماشین

بشینیم و یه کم با هم بحرفیم!

خلاصه حدود یک ساعتی حرف زدیم تا اینکه ناگهـــــــــــان

یه صدای مهیب ماشینو تکون داد!!!

صورتمو که برگردوندم به طرف پنجره دیدم یه پژو۲۰۶

کنارمه!طرف رفته بود دنده عقب بره و دور بزنه ماشینه

منو ندیده و زده توی بالای تایر عقب سمت راننده!niniweblog.com

یعنی بینِ تایر و درِ ماشین یه برجستگی هستا اونو صاف

کرده بود!

خلاصه از ماشین پیاده شدیم و طرف عذر خواهی کرد و

منم گفتم: خب اتفاقه دیگه!پیش میاد.niniweblog.com

راننده و خانمش جلو نشسته بیدند و یه آقای دیگه عقب.

اون آقاهه گفت:من مشاور املاک هستم٫این بنده خداها

هم دارن دنبال خونه میگردن اومده بودیم اینجا یه خونه

ببینیم که اینجوری شد٫واسه همینه که حواس ندارن

و این اتفاق افتاد!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خانومِ یارو هم که قرتی تشریف داشتند واستاده بود اون

طرف واصلا یه کلمه  هم حرف نزد!(انگار با نگاهش طلبکار

بود و میگفت چرا شما این وسط سبز شدین!)

راستش هرچند به روی خودم نیاوردم  ولی دلم سوخت.

بهشون گفتم:پس لطفا یه کارت شناسایی و شماره

تلفنتونو بدین تا من باهاتون تماس بگیرم(همچین قدرتمند

برخورد کردمااااا)

پیش خودم گفتم:حالا فوقش بعدا زنگ میزنیمو کارتشونو

پس میدیم.اونم کارت و شماره تلفنو بهم داد و خداحافظی

کردیم.

توی راه برگشت با بابام تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم.

بابام گفت:کارتشو پس بده٫فقط شمارشو بگیری کافیه!

ولی دیگه دیر شده بود!

به قرعان الآن دو هفته ست زنگ میزنیم به طرف که بیاد

کارتشو بگیره ولی گوشیشو جواب نمیده!(خنگول فک کرده

میخوایم ازش پول بگیریمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد)

بعضی وقتا میگم نکنه کارته جعلیه؟!نکنه واسه اونا یه

اتفاقی افتاده و دارم زود قضاوت میکنم وهزار فکر ریزو

درشتِ دیگه!

یه کم هم احساس ضایع شدن دارم!

از طرفی میگم اگه کارته جعلی باشه میرم شکایت میکنم

به جرم جعل سند!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از یه طرف میگم بهتره کارتو بندازیم تو صندوق پست و

بیخیال بشیم!Click here to enlarge

الان فعلا تو خماریم!Click here to enlarge

 

 

 

 

 

پ.ن۱:همین آدما اند که باعث میشن هیچ کس به هیچ کس اعتماد نداشته

باشه!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ.ن۲:شما جای من بودید چیکار میکردین؟!

 

نوشته شده در يکشنبه 21 خرداد 1391ساعت 11:08 توسط زهرا|

همیشه حس میکنم وقتی کم سن وسال تر بودم

تقریبا دوره ی دبیرستان واینا آدم تر بودم

همچین یه نمه معنوی تر بودم

نمازامو با حضور قلب بیشتری میخوندم!

قلبم به خدا نزدیک تر بودو...

فک کنم توی پیش دانشگاهی هم واسه همین خدا

قسمتم کرد برم مکه

اون روز وقتی با بر و بچ رفتیم ثبت نام کردیم گفتیم حالا

 میدونیم که اسممون بین این همه جمعیت در نمیاد ولی

 امتحانش ضرر نداره

وقتی اسم من از بین این همه ثبت نامی انتخاب شد

چار شاخ شده بودم!!!

گذشته از اون وقتی از بابام پرسیدم برم یا نه بابام در

کمال خونسردی گفت:اگه دوست داری برو

بابای من!!!که اینقد کم دله که از ما چند ساعت بی خبر

باشه نگرانمون میشه!connie_wimperingbaby.gif

خلاصه اینکه همون قدیم ترا بعضی وقتا شعر هم در

میکردم.

یکی از شعرام که واسه امام زمان اون موقع گفتم این بود:

 

 

قلب من در قفسِِسینه ی من بی تاب است

                     نبض من در تب هجرانِ زِ تو بی جان است

بیدها از پی دوری زِتو مجنون شده اند

                      عاقلان در طلب وصل تو افسون شده اند

سازها در غمِ هجرانیِ تو مینالند

                      ابرها ازپس بی مهریِ تو میبارند

"بی وفا"در غم هجران تو آخر چه کنم؟!

                   با دلی بی سر وسامان تو آخر چه کنم؟!

چه کنم در طرب عشق تو دیوانه شدم!

                  چه کنم در طلب مهر تو ویرانه شدم!

روز آدینه ی موعود چه نزدیک و چه دور است بیا

                 دل بی تاب و رئوفم چه صبور است بیا 

 

                                                          مهر۸۴

 

 

اوهوم....آدم تر بودم.

 

پ.ن۱:اینم شاهدِ اینکه اون زمونا آدم تر بودمgirl_impossible.gif

پ.ن۲:حالا دیگه انگارطبع شعرم خشکیده!!یه نموره هم از این بابتا از خودم

بدم میاد!

پ.ن۳:هعی روزگار!

پ.ن۴:پستم بی و سرو ته بود!چه کنیم دیگه!Click here to enlargeخو حرفای دلم بود!

پ.ن۵:یعنی میشه بازم آآآآآآآآدم بشم؟!

پ.ن۶:خدا جونیم دوستت دالم٫منو آدم کن.فقط تو میتونی.فقط کافیه تو بخوای

تا من خوب بشم!بووووووووووس

پ.ن۷:هیچی دیگه حرفی ندارم!فقط میخواستم ۷تا پی نوشت بشه

که یه رکورد بزنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخه من تا نمک نریزم که پستم تموم نمیشه بای

نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1391ساعت 16:28 توسط زهرا|

برو توی ادامه مطلب تا مطمئن بشی:

 

"هنرنزد ایرانیان است و بس"


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1391ساعت 18:28 توسط زهرا|

حال این چند وقته ی من این شکلی بود:

اما از عصر تا حالا یه کامیون شکر تو دلم چپه شده و این

شکلیم:

حالا دلیــــــل داره!

دلیلشم تثبیت یه دوره ی حداقل چند وقته ی مجردیه!

بله.خواستگار محترم پـــــــــــــــــــر 

هرچند این چند وقته مخصوصا روزای اولش حالم خیلی بد

بود٫ولی این خواستگاری چیزای زیادی بهم یاد داد:

اول از همه فهمیدم باید به ازدواج فکر کنم همین یه فایده

خودش کلی می ارزه ولی واسه گفتن بقیه ی حرفام یه

چیزی لازمه:

بله خودشه

این خواستگاری باعث شد بدونم:

۱-مامان وبابا و خواهری دارم که لنگه شون تو دنیا پیدا نمیشه

همه ی سختیای این روزا رو به جون و دل خریدند که من

بفهمم این آدم به درد من میخوره یا نه!

اون از مامانم که همه ش تو فکر این بود که چطوری پذیرایی

 کنه که من کم نیارم یا به زور منو ببره و لباس بخره(خودم

که با این حالم تو این فکرا نبودم آخه!)یا همه ش خونه رو

تمیز کنه و بایهدنیا استرس جواب هماهنگیا و تلفنای

خواستگارا رو بده

اون از خواهرم که امتحاناشو گند زد از فکر من!

اونم ازبابام که همه ش میگفت:زهرا تا هروقت خواستی فکر

کن و هیچی استرس نداشته باش و همه جوره تحقیق

کن یا از هرکی خواستی بگو بپرسم!

تازه کلیم هزینه کرد از لباس و صندل واسه هر جلسه گرفته

تا پذیرایی(میوه و شیرینی و ...واسه هرجلسه جدا!)

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

که البته زحمات خرید اینا با مامانیم بود که با یه عالمه

وسواس انجام شد آخه دلش میخواد همه چی تکمیل باشه

Coffee

۲-روی این کره ی زمین یه عالمه دوستایی دارم که

نگرانم هستن٫هم نگران خوشبختیم و انتخابم هم نگران

سلامتیم٫دوستایی که حتی شب آرزوها منو فرامش نکردن

تازه کلی هم توی این مساله مطالب و تجربیاتشونو در

اختیارم گذاشتن!خدایا مرسی که اونارو بهم هدیه کردی!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۳-ومهمتر از همه ی اینا خدایی دارم که لحظه لحظه ی

زندگیم حضورشو حس میکنم.خدا جونی خودت وخودم

میدونیم که تو برای من کافی هستی و تمام داشته هامو

مدیون توام.از ته ته قلبم میگم:الحمدلله رب العالمین

۴-درضمن یه کم به فکر رفع عیبای خودمم افتادم٫فهمیدم

اول خودم باید کامل بشم که اینم خیلی با ارزشه

 

بدون اغراق میگم این روزها فهمیدم خوشبخت ترین آدم

روی کره ی زمینم

 

 

 

 

پ.ن۱:حرفایی که توی این پست خوندید همه ش واقعیه واقعی بود

پ.ن۲:به دست آوردن خوشبختی و شناخت آدما کار سخته!آسون نگیریدااا!

البته ناگفته نمونه که توی این ماجرا ما دو طرف به تفاهم نرسیدیم٫فقط همین

بیچاره فک کنم پسره از سوالام هنگ کرده

پ.ن۳:میترسم بگم واسم دعاکنید بع تو دلتون بگید اینجا"دل خانه"ست یا

"دعاخانه"تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد(خوشـــــــــــمزه!)ولی جدی واسم دعاکنید!

پ.ن۴:مرسی از همه ی کسایی که این چند روزه به فکرم بودید

 

نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد 1391ساعت 0:29 توسط زهرا|

این چند روزه خیلی به این فکر میکردم کسی که

میخواد همسر من بشه باید چه خصوصیاتی داشته باشه!

ولی دیشب که با طرف حرف زدم و هی بهم گفت:چه

خصوصیات اخلاقی ای دارین یا به نظرتون چه عیبایی توی

اخلاقتون هست!باعث شد امروز خیلی به این سوالات

فکر کنم و هی از این و اون خصوصیات وعادتای بدمو

بپرسم!

از وقتی بهم گفتن و به حرفاشون فک کردم دِپ شدمgirl_impossible.gif

احساس میکنم تا حالا در مورد خودم اشتباه میکردم

اونقدرا هم که فک میکنم دختر خوش خلقی نیستم!

یه جورایی با خودم میگم کاش زودتر به این چیزا فک

میکردم و حداقل این رفتارامو درست میکردم!

تا حالا حداقل از بابت خودم خیالم راحت بود!

مثلا:

یکی از عادتای بدم اینه که یه کم لوس و راحت طلبم

یا به قول بابام کم طاقتم٫یعنی اگه گرمم بشه یاخوابم

بیاد یا گرسنه م باشه یا استرس داشته باشم و...دور از

جون شما٫پاچه میگرم یعنی به همه گیر میدم!

یا شایدم بعضی وقتا زیاده خواه میشممثلا دلم میخواد

سفر نرم اما اگه رفتم برم هتل یا با هواپیما برم و...کلا

همه چی تموم باشه یا هر ۵سال یه بار گوشی بخرم

ولی یه گوشی خوب و....

دومیش این که خیلی کم همتم یعنی با اینکه میدونم

مثلا اگه درس بخونم بهترین رشته رو قبول میشم یا

بهترین نمره رو میگیرم یا اگه برم سر کار خیلی میتونم

موفق باشم اما دست ودلم پی کار نمیره!انگار باید زور

بالای سرم باشه تا یه کاری رو انجام بدم مثه بچه ها!

سومی شم اینه که وقتی میخوام یه کار جدید شروع کنم

یا وارد یه فضای جدید بشم در حد تیم ملی استرس دارم

یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی نا مثلا اگه تصمیم

بگیرم از فردا بشینم درس بخونم و برم کتابخونه یا برم

طبقه پایین بشینم درس بخونم(کلا یه تصمیم جدید یا

فضای جدید)نه تنها شبش از استرس و فکر خوابم نمیبره

تازه شروع اون کارم برام سخته یعنی شبانه روز فقط بهش

فکر میکنم نمیتونم کارو شروع کنم اینم به خاطر همون

استرس شدیدوترس از شروعه!تازه باعث میشه کارای

دیگمم بذارم کنار یعنی نه تنها اون کارو انجام نمیدم و

فقط بهش فک میکنم هیچ کار دیگه ای هم نمیتونم انجام

بدم!همه ش با خودم درگیرم

خلاصه الان کاملا از دست خودم عصبانیم کاش زودتر به

این چیزا فکر میکردم!!!connie_wimperingbaby.gif

 

 

پ.ن:تولد امام باقر مبارک.Flower( یادم رفت تبریک بگم)

پ.ن۱:شما هم به عیبای اخلاقتون فکر کنید ضرر نداره!

پ.ن۲:همه چی در هم بر همه٫اصلا نمیدونم به چی باید فک کنم!فقط تو کله م

پره فکره!!!فردا میرم پیش مشاوره.

پ.ن۳:فردا لیلة الرغائبه (شب آرزوها)واسم دعا کنید.واسه اینکه درست انتخاب

کنم و درست انتخاب بشم!(میگم دارم تو این زمینه دکتر میشم)

نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1391ساعت 0:42 توسط زهرا|

گفتیم بعد از ۱۶ سال تحصیل یه امسال خرداد از دست

امتحانا راحتیم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی این چند روزه مثه اینا که امتحان دارن یا دارم جزوه

میخونم

یا دارم سوال طرح میکنم 

یا دارم ایمیلایی که دوست جونیا واسم فرستادن و در مورد

آداب و سوالای خواستگاریه رو چک میکنم!Reading a Book

هر از چند گاهی احساس میکنم دارم به درجه ی دکترای

خواستگاری نایل میشم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه یکی دو تا نیروی نفوذی هم توی محل کار و

دانشگاه طرف پیدا کردم که بهم زنگ میزنن اطلاعات میدن!

خدارو شکر استرسم کم شده ولی ۶۴ تا سوال آماده

کردم که امشب از طرف بپرسم

فقط امیدوارم تا تعداد سوالا رو بشنوه خودش جا بزنه!

تلاشهای این چند وقته ی من برای پیدا کردن یه عیب در

این شازده هنوز بی نتیجه ست ولی با پشت کاری که در

 خودم سراغ دارم یه عیبی پیدا میکنم

امشب قراره بیان و دوباره صحبت کنیم.بعدش میام خبر

میدم که چی شد.dating smiley for orkut, myspace, facebook

 

(صدا و سیمای مرکز اینجا٫زهرا)

میخندیـــــــــــــمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

پ.ن۱:فقط دعا کنید چشمام رو باز کنم و با احساسات پیش نرم.یه انتخاب

عاقلانه کنم.سر نمازاتون واسم دعا کنید تورو خدا کم انتخابی نیست که!

پ.ن۲:نکته ی خاصی یا تجربه ای یا هرچی که فک میکنید به درد یه انتخاب

درست میخوره رئ بهم بگین.منم عییییییین خواهرتون

پ.ن۳:فک کن من عروس بشمخنده بازاری میشه هااا!

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 12:21 توسط زهرا|

از روزی که این خواستگارا زنگ زدن تا چند ساعت پیش٫

از استرس شدید احساس آدمی رو داشتم که دست و

پاهاشو با یه طناب محکم بستن و انداختنش توی یه

قفس آهنی٫انگار دنیا جلوی چشمام تیره وتار شده بود٫

احساس میکردم باید با یه آدمی ازدواج کنم که تا حالا

تو کل عمرم کلهم فقط چند بار اونم در حد فوقش یه

ساعت دیدمش٫صرفا به خاطر این که بابام پدرشو

خانوادشو کاملا میشناسه و بهشون اعتماد کامل داره٫

داشتم روانی میشدم٫انگار نه دلم میخواست بگم بله٫نه

دلیلی واسه نه گفتن پیدا میکردم!

خلاصه حالم خیلی بد بود.پریروز رفتم و یه کم با خواهرش

صحبت کردم٫هرچند دختر خوب و صمیمی ای بود ولی

بازم برادرش برام یه آدم مجهول بود!تا دیروز که با خودش

حرف زدم یه کم آروم تر شدم ولی خب عوضش توی مخم

پرررررررر شد از سوال(یه ضرب المثل کشف کردم:سوال

سوال میاره)خلاصه دیروز ۹ صبح که بیدار شدم تا امروز

ساعت ۱ بعداز ظهر خوابم نمیبرد٫امروز صبح رفتم یکی از

دوستامو دیدم و باهاش حرف زدم٫همه چی رو گفتم٫هر

چند اون خودش دختر تو داریه و هیچ وقت هیچی به من

نمیگه ولی با خودم گفتم من هرچی مشورت بیشتری

کنم بُرد با منه٫باهام کلی حرف زد و بهم گفت تو توی

این همه استرس نمیتونی تصمیم بگیری و من هیچ وقت

حتی فکر نمیکردم تو اینجوری با این شرایط برخورد کنی و

کلی حرف دیگه٫وقتی برگشتم خونه هم توی تلوزیون

داشت در مورد همین موضوعا بحث میکرد.همه ی اینا به

اضافه راهنمایی های دوستای نازنین مجازیم مخصوصا

هنا جونی که کلی باهام حرف زد(مخفی)ودعاهای همه

مخصوصا "تنهای" عزیزم که مشهد دعام میکنه باعث شد

ساعت ۱تا۵ عصر امروز باآآآآآآآآآرامش بخوابم و از وقتی

بیدار شدم دیگه استرس درونم مُرده باشه

خلاصه الان خیلی آرومم٫همه ی سوالایی که توی ذهنم

جمع شده و دوستام بهم یاد دادن و....رو نوشتم تا اگه

جلسه ی بعدی در کار بود بپرسم

راستی یه قسمت عمده ی آرامشمم تحقیقایی بود که

بابام از دوستاش کرد و یه کم طرفو شناختم٫این باعث

شد تو ذهنم دیگه آدم مجهولی نباشه و ازش یه سری

اطلاعات داشته باشم و به قول معروف چپم پر باشه

(خدایا شکرت که بابا دارمبابا توی این شرایط واسه

دخترش معنای کامل امنیت و تکیه گاهو میده.یه روز همه

به این حرفم میرسین)

واسم بازم دعا کنید.من به دعاهای شما باور پیدا کردم. 

نوشته شده در يکشنبه 31 ارديبهشت 1391ساعت 0:35 توسط زهرا|

به نظر من یه همسر خوب باید همه ی شرایط خوب رو

داشته باشه یعنی هرررررررررررچی که فکرشو بکنی(این

دید منه که شوهر نمیخوام!).ولی اگه بخوای از دید عاقلانه

نگاه کنیم هیچ آدمی روی کره ی زمین وجود نداره که بی

عیب باشه(مگه معصومین)پس آدما رو باهم مقایسه کنیم

و ببینیم از کدوم یک از این حسن ها میشه گذشت(هر

چند گذشتن از خیلیاش خیلی سخته.

 

اما مشخصات اصلی:

 

۱-اخلاق و ایمان:این مورد از اون مواردیه که اگه توی

 شخص وجود نداشته باشه اصلا نمیشه رو طرف حساب

باز کرد یعنی طرف نه تنها به درد زندگی نمیخوره بلکه به

درد فکر کردنم نمیخوره.ولی اگه کسی داشته باشه هر

چند موارد دیگه رو نداشته باشه قابل فکر کردنه.

 

۲-خانواده و فرهنگ خانوادگی:این یکی از موارد

خیلی مهمه٫آدم اگه بخواد با خانواده ای وصلت کنه که هیچ

 تناسبی از لحاظ فرهنگ و کلاس و آداب و رسوم و...نداره

باید تا آخر عمرش دور خوشی رو خط بکشه مثل یه آدمی

که توی زندان محبوس شده.مثلا فک کن یه خانواده از لحاظ

مذهبی و اعتقادی یه جور باشه خونواده اون طرف بی قید

وبند باشه!البته ما با اینکه مذهبی هستیم از آدمای

خشک و مقدس بدم میاد.خدا نصیب نکنه!girl_impossible.gif

 

۳-سطح سواد:به نظر من زن و مرد بهتره از لحاظ سواد

تناسب داشته باشن چون اینجوری حرف همو بهتر درک

میکنن٫و از طرفی هیچ کدوم احساس حقارت و کم سوادی

 نمیکنه(بعضیا میگن این مهم نیست ولی به نظر من مهمه٫

آخه بعضی آدما که اصلا توی محیط دانشگاه رفت آمد نکردن

فک میکنن دانشگاه محل فساده٫از طرفی دانشگاه یه

چیزایی رو ناخودآگاه به آدم یاد میده٫مثل برخورد کردن دختر

و پسر یا برخورد با استاد وبزرگتر یا توجه به ظاهر مرتب یا

وقت شناسی و.. قبول دارین؟!!!)

 

۴-درون گرا یا برون گرا بودن طرفین:آخه بعضیا

(مثه من)آدمای خشکی نیستن مثلا بیشتر به جمع علاقه

دارن هرچند بعضی وقتا تنهایی لازمه ولی بعضیا آدمای

آرومی هستند وهمیشه میخوان تو خودشون باشن یا

تنها بودن ودور ازجمع بودنو بیشتر دوست دارن.این دو نوع

آدم هرچند نمیگم یکی خوبه و یکی بده ها ولی اگه با هم

ازدواج کنن سازگاری ندارن!

 

۵-ظاهر:این مورد دوقسمته یکی اینکه طرفین از قیافه

هم مثل قد و قواره و خوشگل وزشتی وچاق و لاغری و...

هم خوششون بیاد ومشکل نداشته باشن ویکی هم اینکه

از طرز لباس پوشیدن و حجاب و...هم خوششون بیاد مثلا

 بعضی دخترا از پسرایی که ریش دارن وکت وشلوار

میپوشن خوششون میاد بعضیا هم از پسرایی که تیشرت

تنگ وگردنبند و موی فشنن بیشتر استقبال میکنن در

مورد دخترا هم همینطور.که به نظر من این موردم خیلی

مهمه اگه بشه از خوشگلی و..بگذری از دومی نمیشه

گذشت!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

پس مامانم راس میگه اون شاهزاده سوار بر اسب سفید

که من میخوام هنوز از مادر زاییده نشده!خوبه این عکسو

بدم روزنامه ها پیداش کنن

میخندیـــــــــــــــــــمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

پ.ن۱:اگه چیز دیگه ای یادم بیاد مینویسم

پ.ن۲:یه مورد جدید پیدا شده دارم موهامو میکنم یه گیر توش پیداکنم نداره

فقط خدا به دادم برسه چون مامان بابام بد فرم طرفو پسندیدن!!!

نوشته شده در چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391ساعت 18:12 توسط زهرا|

به گفته ی مامانم خصومت من با آقایون از نی نی

بودنم شروع شد٫میگه کوچولو هم که بودی وقتی یه

مرد میگرفتت اینقد گریه میکردی٫که بذارتت زمینEmoticon

از اون گذشته وقتی زبون باز کردم تا چندوقت بابامو

"مامان"صدامیکرد که مدارکشم موجوده(مامانم صدامو

ضبط کرده)

از شوخی که بگذریم از این موضوع ناراضی نبودم٫حتی

خیلی وقتا که میدیم از افکارایی مثه زیاد جلو آینه واستادن

 وعشق وعاشقی و...که خیلی از دخترا رو درگیر میکنه

راحتم خدا رو هم شکر میکردم

کلا بی خیال شوهر بودم٫دیگه.اصلا همیشه فکر میکردم

ازدواجِ من غیر ممکنه٫هرکسی هم حرفی میزد میگفتم:

هــــــــــــیش٫ولش کن بابا

وبقیه هم خیال میکردند(ومی کنند)که دارم ناز میکنم یا

به قولی کلاس میذارم.

وقتی موردای خوب واسه ازدواج پیدا میشه٫از مامانم گرفته

تااااااااااااااخاله خان باجیا و...بهم میگن:توداری موقعیتاتو از

دست میدی٫یه روزی حسرت این روزا رو میخوری٫پسره

چه عیبی داره٫مگه؟!وهزااااااااارتا حرف دیگه.

قبلا به این حرفا کاملا بی توجه بودم٫ولی وقتی مامان

بابام باهام حرف میزنن٫وژدان درد میگیرم٫با خودم میگم

بنده خداها چقد واسم آرزو دارن٫چند بار تا حالا تو فکرشون

عروسم کردن٫یا به هر خواستگاری به چشم دامادشون

نگاه کردن و من با خودخواهی رد کردم!

با خودم میگم حتما باید ازدواج کنم.ولی....

برعکس ِبابام٫مامانم واسه هر موردی که رد میکنم کلی

نصیحتم میکنه ومیگه:شوهری که تو میخوای هنوز به دنیا

نیمده٫ولی من ناخودآگاه توی هرکس یه عیبی پیدا

میکنم و میگم:نه!بابامَم وقتی میبینه من ناراضیم٫میگه:

حالا که خودش گفته نه٫پس ردشون کن٫بایدخودش

بخواد!ومنم با این حرف بابام ته دلم قند آب میشه

انگار یه اورست فتح کرده باشمااااا

القصه٫به اینجاش فکر نکرده بودم که یه روزی این اخلاقم

به مهمترین انتخاب زندگیم یعنی همسر لطمه بزنه!

بعضی وقتا اینقد از دست خودم وحرفای دیگران حرص

میخورم که به خدا گله میکنم٫که من چرا با بقیه ی

دوستام و کلا دخترا پسرای جوون اطرافم که آرزوشون

ازدواج کردنه٫فرق میکنم به خدا میگم بهم یه کوچولو

خریت بده که به یکی از همین خواستگارا جواب مثبت

بدم وخاله خان باجیا یه خواب راحت برن٫بعدشم به غلط

کردم میوفتم ومیگم خدا جونیم باور نکنیااااااااا!

چی میشد خدا مثه پدر و مادر وخواهر و برادرو...شوهرم

خودش انتخاب میکرد؟!!!

تازه اینو نگفتم٫مامانم منو پیش مشاوره هم برد٫وقتی

باهاش حرف زدم٫بهم گفت هیچ وقت نگو ازدواج نمیکنم

مشخصات کسی رو که میخوای بگو٫یا پیدا میشه یا نه!

من از اون موقع بهونه گیر شدم والا قبلش میگفتم اصلا

ازدواج نمیکنم(ببینین مشاوره چقد خوبهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد)

ادامه دارد....

این شوهرم واسه ما شده دردسر!به قرعان.

 

 

 

پ.ن۱:شما هم تو ازدواج مشکل دارین؟یا فقط من اینجوریم؟!!!

پ.ن۲:تو پست بعد مشخصات همسر ایدآلم که مامانم میگه:هنوز به دنیا

نیمده رو میذارم و هم فکری میکنیمhttp://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

پ.ن۳:

نوشته شده در دوشنبه 25 ارديبهشت 1391ساعت 15:05 توسط زهرا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت